محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5010

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « در دلم افتاده كه براى همان چيزى به نزد ما آمده اى كه نوبت پيش آمده بودى . » و بگفت تا دوازده هزار درم ديگر به دو دادند . آنگاه گفت : « اى ازهر نه به طلب حاجت و نه به سلام گفتن پيش ما ميا . » گفت : « خوب ، اى امير مؤمنان . » اما چيزى نگذشت كه باز آمد . منصور به دو گفت : « اى ازهر براى چه آمده اى ؟ » گفت : « دعايى از تو شنيده بودم كه مىخواستم آن را يادگيرم . » گفت : « آن را مخواه كه مستجاب نيست كه من به وسيله آن خداى را خواندم كه مرا از آمدن تو آسوده كند اما نكرد . » و او را پس فرستاد و چيزى به وى نداد . ابن عباس گويد : ابن هبيره هنگامى كه در واسط محصور بود و منصور مقابل وى بود به منصور نوشت : « من فلان و فلان روز برون مىشوم و ترا به هماوردى مىطلبم كه شنيده‌ام مرا به ترسويى منسوب مىدارى . » گويد : منصور به دو نوشت : « اى ابن هبيره تو كسى هستى كه از حد خويش پا فراتر نهاده اى و به راه طغيان رفته اى . خداى و عده اى به تو مىدهد كه محقق خواهد كرد و شيطان آرزويى به تو مىدهد كه عمل نخواهد كرد و چيزى را به تو نزديك وامىنمايد كه دور خواهد كرد . آهسته باش تا وقت مقرر در رسد ، مثال خويش و ترا مىگويم : شنيدم شيرى به گرازى بر خورد ، گراز به دو گفت : « با من نبرد كن . » شير گفت : « تو گرازى و همانند و همسنگ من نيستى ، اگر چنين كنم كه مىگويى و ترا بكشم گويند گرازى را كشته اى و اگر آسيبى به من زدى مايهء ننگ من شود . » گفت : « اگر نكنى پيش درندگان روم و گويم كه از من بازماندى و از نبرد من ترس آوردى . » شير گفت : « تحمل ننگ دروغ تو آسانتر از آنست كه سبيلم را به خونت بيالايم . »